یک از صاحبدلان سر به جیب مراقبت فرو برده بود و در بحر مکاشفات مستغرق شده. حالی که از این معامله باز آمد یکی از دوستان گفت: از ین بستان که بودی ما را چه تحفه کرامت کردی ؟ گفت : به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیه اصحاب را. چو برسیدم بوی گل چنان مست کرد که دامنم از دست برفت.
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدعیان در طلبش بی خبرانند
کان را که خبر شد خبری باز نیامد
گلستان سعدی
تبلیغات افزایش بازدید و افزایش فروش در ارم بلاگ
مشاهده